به گزارش نویاب، نجمه جهان تیغ؛ بازار، فقط محل خرید و فروش نیست؛ اینجا قصهها نفس میکشند، تجربهها نسل به نسل منتقل میشوند و اعتبار، گرانبهاترین سرمایه است. حسین بخشیانی، از همان مردان بازار است که ریشهاش در خاک تلاش و اعتماد پدرش دوانده شده. او که داستانش از مغازه پدری در نعلبندان گرگان آغاز شد، نه تنها میراثدار کسب و کار خانوادگی بود، بلکه با هوش، پشتکار و قلبی صبور، این میراث را به برندی ماندگار تبدیل کرد.
روایت او، داستانی است از عشق به آموختن در کنار آموختن کسب، از امانتداریِ چکهای پدر، از درک عمیق نیاز مشتری و از اصلی که سالها چراغ دکانشان را روشن نگه داشته است.
* چطور شد که پا به دنیای بازار گذاشتید؟
من کار بازار را از مغازه پدری در نعلبندان و در نوجوانی شروع کردم. یادم هست سال سوم راهنمایی بودم که پدر به من گفتند در مغازه بمانم و ادامه تحصیل ندهم. اما عشق به درس خواندن در من قوی بود؛ بنابراین تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم. از هفت صبح تا چهار بعدازظهر در مغازه بودم و بعد از آن، با کولهپشتی درس و کتابم، راهی مدرسه «سردار جنگل» در میرکریم میشدم. این روند را با تمام سختیاش ادامه دادم چون به درس علاقه وافری داشتم. ادامه تحصیل را هم در دبیرستان «ایرانشهر» گرگان به صورت شبانه در رشته اقتصاد پی گرفتم و اتفاقا با بهترین نمرات هم پشت سر گذاشتم. خب، پدرم که کار مغازه را به من سپرده بود، نمیتوانستم مثل بقیه دانشآموزان صبحها به مدرسه بروم.
*پس از دوران سربازی، مسیر حرفهای شما چطور شکل گرفت؟
بعد از گذراندن دوران سربازی، از سال ۱۳۶۸ رسما شدم یک بازاری و دیگر پدر در مغازه نبود. تا سال ۱۴۰۱، یعنی سالها در همان مغازه پدری مشغول کار و خدمت به مشتریان بودم. بعد از آن، به فکر توسعه کار افتادم و مغازه دیگری در خیابان رسالت خریداری کردم.
*در آن دوران نوجوانی و اوایل جوانی، آیا حس مسئولیت یا ترس از شکست، شما را نگران نمیکرد؟
ترس داشتید؟
پشتوانه من پدرم بود و تجاربش را با سخاوت در اختیار من قرار میداد.
آن اوایل، برای خرید جنس به تهران میرفتم. با دسته چکهای پدرم و پول نقدی که به من میداد، حسابی مراقب بودم که مبادا اتفاقی بیفتد یا اشتباهی کنم. هدفم جلب اعتماد پدر بود. به یاد دارم که وقتی در ۲۰ سالگی، پدرم برایم دسته چک گرفت، چقدر خوشحال شدم.
خدا را شکر، در این مسیر موفق هم بودم.
مشکلات را همیشه با مشورت پدرم حل میکردم. پدرم از کسبهی قدیمی و باسابقه بود و همیشه به ما تاکید میکرد که «چراغ دکان را روشن نگه دارید». این جمله، سرمشق زندگی کاری من شد.
*فضای کسبوکار در گذشته و امروز چه تفاوتهایی دارد؟
در گذشته، مغازهها تنوع کالایی زیادی داشتند. مثلا در مغازه پدرم، از کیف و کفش گرفته تا لباس، وسایل آشپزخانه و حتی خرازی هم فروخته میشد. اما حدود سال ۱۳۷۰، با تفکیک اتحادیهها، ما تمرکزمان را روی فروش تخصصی کیف و کفش گذاشتیم و همان را ادامه دادیم.
*شما معتقدید مشتریان به شما وفادارند؛ راز این وفاداری چیست؟
به نظرم، صبوری حرف اول را میزند. اگر فردی ۱۰ مدل کفش هم بخواهد، برایش میآورم تا امتحان کند. من به مشتریانم میگفتم: «کفش را ببرید منزل، اگر راحت نبودید، پس میآورید.» گاهی هم با توکل به خدا، جنس را بدون اینکه مشتری را بشناسم، نسیه میدادم و خدا را شکر تا الان هیچوقت پیش نیامده که از این اعتمادم سوءاستفاده شود.
همین رفتار باعث میشود مشتری، هم وفادار بماند و هم من را به دیگران معرفی کند.
یک بار یادم هست مشتریای را نمیشناختم؛ میخواست برای مادرش به مناسبت روز مادر هدیه بخرد. من سه جفت کفش به او دادم تا ببرد و هر کدام را که مادرش پسندید، نگه دارد و بقیهاش را پس بیاورد. سه روز بعد، دوباره به مغازه من مراجعه کرد و گفت: «ما به جای یک جفت کفش، دو جفت را خریدیم»
جمله و توصیه آخرم این است که کاسب باید صبور باشد و به مشتریاش اعتماد کند.



